تبليغاتX
دیروز تا فردا

دیروز تا فردا

حرفهای تازه و کهنه چند نفر با چند نفر دیگه

ننوشتم
ننوشتی
ننوشتیم و گذشت
قصه ی بی سر و پایانی ماست که بر این بام بماند

شاکی نمیشوم
جائی برای شکایت نمانده است
نه شکایتی که منیت مرا هدف قرار داده است
و نه آنکه دیگری را مقصر میداند
زمان دستیابی به خواسته با شکایت و انتقاد  از خود و دیگری رو به زوال است 
نه شاکی نمیشوم
آرام نگاه میکنم 
آرام به توانائی و ناتوانی خویش میاندیشم
افسرده نیستم
تنها راه ترقی جدیدی را در پیش خود میبینم
آرام اما نه کودن
آرام اما نه دلسرد
آرام با تمامی تمرکزی که لازمه تغیر است
آرام برای شناخت ناشناخته های درون
لبخندی کم رنگ از سر رضایت 
بر گوشه لبانم ازین میبندد
کاش این آرامش و صلح ماندنی باشد
اما حرف را باید زد که
چرا که :
گفتنی ها کم نیست
من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ از آغاز 
چنین در هم و بر هم گفتیم
خواندنی ها کم نیست 
من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین  شعر سرودن را در معبر باد 
با دهانی بسته وا ماندیم  
من و تو کم بودیم
من و تو کم دیدیم
من و تو  اما در میدانها .....
اماااااااااا
امااااااااا
امان


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 6:11  توسط حمید  | 

 سلام

امیدوارم که حاله همه خوب باشه

پست مثل هیچ کدوم از پستهای قبلی من نیست. این نامه تلخ و پر درد و بدبختی و مشقته،  اینقدر سیاه که نمیشه با طنز تلخ هم هضمش کرد. قصدش یک کم آشنا کردنتون با مشکلی که من در جریانش قرار گرفتم و کمک مالی گرفتن از شماست، اگه آدم خیلی حساسی هستید و  درد و رنج دیگران ناراحتتون میکنه نخونیدش. میدونم طولانیه این نامه ولی نتونستم خلاصه تر بنویسم. 

 بعضی از شما که از ایران با من آشنا بودید میدونستید که من توی ایران یک دوره با چند تا گروه خیریه غیر دولتی همکاری میکردم. حدود ۱۱ سال پیش با خانواده ای شدم که پدرشون فوت شده بود و ۳ تا بچه بودن و مادری که برای گذروندن زندگی بچه هاش از یکی از محله های اطراف شهریار میومد تهران راه پله های آپارتمان ها رو تمیز میکرد .برای این که ادامه این داستان روان تر بشه لازمه که با اسم روایت کنم. اسم این خانم زینب خانوم  بود. آرش و حسین شاید زینب خانوم و دیده باشند.

به طرز کاملا اتفاق این خانوم راه پله آپارتمان  یکی از خانوم هایی که تو گروه فعال بودن( به نام نازی خانوم )و تمیز میکرد . این شد که نازی خانوم، زینب خانوم رو به گروه خیریه ما معرفی کرد و از ما کمک خواست. از اون به بعد من و نازی خانوم تا مدتها با این خانواده رفت و آمد داشتیم و سعی میکردیم اگه بتونیم مادی و معنوی کمکشون کنیم . زینب خانوم ۳ تا بچه داشت علی اکبر که اون موقع ۱۴ سالش بود نرگس که ۱۳ سالش بود و سارا که هفت سالش بود. 

این و بگم که حتی اون موقع  که قیمت ما یحتاج خیلی کمتر از الان بود،این خانواده با چیزی به نامه گوشت بیگانه بودند ، بیشتر وقت نهاراشون سیبزمینی بود و ماست و گاهی تخم مرغ . الان و دیگه نمیدونم این جور خانواده ها که کم هم نیستند ، باید چی بخورن.

میخوام یک مرور تند بکنم مسائلی رو که این زن تنها و خانواده اش باهاش درگیر بودن، من از نزدیک شاهد همه این چیزائی که میگم بودم و میخوام این و بدونید که تمام سعی خودم و میکنم که هیچ پیاز داغی به این داستان اضافه نشه . زینب خانوم  زن( در حد خودش) فهمیده ای بود و تمام سعیش ی رو  میکرد که از بچه های گروه راهنمائی  برای بزرگ کردن و تربیت بچه هاش بگیره، ولی خوب محیط و فقر دو عاملی بودن که نمیشد ندیدشون گرفت. 

خلاصه داستان ، نرگش تو سن ۱۵ سالگی عاشق پسری شد که توی راه مدرسه زیر پاش نشست و باهاش  فرار کرد، وقتی رفتن که از اون پسر برای فرار کردن با یک دختر بچه شکایت کنن متوجه شدن که پسره توی یک خانواده ای  بزرگ شده بود که مامان و بابا هر دو  کور مادر زاد بودن و ۴ تا بچه داشتن، نرگس و پسره بعد   ۲ هفته برگشتن و از اونجائی که توی اون فرهنگ راهی جز عقد نبود با هم ازدواج کردن، ۱ سال بعد پسره که بشدت مواد مصرف میکرد گم و گور شد و زینب خانوم یک سال دوید تا تونست طلاق نرگس  و بگیره . حاصل دختر ۱۵ ساله حامله و جامهه که سقط کردن توش معنی نداره. بچه بدنیا اومد با پای ناقص و زینب خانوم ۳ سال دیگه دوید تا بارها مچ پای این بچه رو عمل کنن تا بتونه راه بره. این بچه الان ۷ سالش و همچنان میلنگه.و به همراه مادره ۲۱-۲۲ سالش سر بار زینب خانومه.

 

علی اکبر ۱۵ سالگی پاشو تو یک کفش کرد که من میخام درس و ول کنم و برم کار کنم کمک خرج مادرم بشم ، هر چی مادرشو و همه باهاش صحبت کردن فایده نداشت ، علی اکبر به بیماری  صرع  دچار بود و هر از گاهی از بچگی تو خیابون بهش شک دست میداد و میوفتاد، زینب خانوم از همون موقع برای درمان بیماری این بچه یک پاش دکتر مغز و اعصاب بود .

با آرایشگری شروع کرد اونم توی محیطی که تنها تفریح جوونا قلیون  کشیدن توی قهوه خونه و دیدن شووهای هندی بود. و تبلیغات ماشین زانتیا . علی پولی و که در میاورد و شلوار لی میگرفت و ژل و آرزوهای  کوچکی که به خاطر اونها مدرسه رو ول کرد.زینب خانوم با چنگ و دندون نذاشت که علی تو اون جامه معتاد بشه، هر باری که آدم بدی باهاش دوست میشد، میومد پیش  بچه های گروه التماس میکرد برن با علی صحبت کنن .  

من از ایران که رفتم ترجیح دادم که ارتباطم و با این خانواده تموم کنم چون اول از همه خیلی انرژی میخواست و پیش خودم فکر کردم من که دیگه ایران نیستم و نمیتونم برم و بیام فایده ای نخواهد داشت. به طور کاملا اتفاقی این سفر که داشتم میرفتم ایران نازی خانوم و خانوادش و تو فرودگاه مالزی دیدم و از احوال زینب خانوم و خانوادش جویا شدم ، خدا خیرش بده این نازی خانوم و که از خواهر برای اینها بیشتر دل سوزوند ه ، از اینجا به بعدش و نازی خانوم برام تعریف کرد، زینب خانوم که یک عمر پله شسته بود آرتروز شدید گردن گرفتو و سیاتیک  و خونه نشین شد.

شوهر نازی خانوم تونست برای علی یک کار توی یک کارخونه دارو سازی پیدا کنه و علی برای اولین بار تو عمرش بیمه شد . شندیم که افتاده تو خط باشگاه و بدنسازی ، و اقلا معتاد نشده.

 

سارا تنها بچه خوبه این خانواده که هیچ وقت هیچ مشکلی برای کسی درست نکرد تونست دیپلم بگیره و داره تلاش میکنه که بره دانشگاه . اما دلیل این که این ایمیل و میزنم اینه که یک ماه قبل خبر شدم سارا سرطان خون داره. نمیدونم این درسته که میگن هر چی سنگ پای لنگه ؟

مثلا این بنده خداها تحت پوشش  کمیته امداد امام هستند  ولی قانون بیمه های  ایران این بیماریهای خاص رو شامل نمیشه و خودشون باید داروی شیمی درمانی و تو جامعه ای  که تحریمه و قیمت داروهای خارجی حتی از اینجا هم  گرونتره  بخرن. حالا پیوند مغز استخوان که بماند.

تا حالا شیمی درمانی این دختر حدود ۲۰ میلیون هزینه داشته و دکتر گفته که جواب داده و باید پیوند مغز استخوان بزنن و احتمال زیاد زنده میمونه . 

این قدر تو ایران فقر زیاده و کاری که ما میتونیم بکنیم کم که من دیگه خسته شد بودم  و  با وجودی که گروهمون توی اینجا هم داره یک فعالیت های میکنه تصمیم نداشتم دوباره شروع به  جمع  آوری کمک کنم ولی این قضیه که پیش اومد نتونستم ساکت بمونم . هر چند میدونم این راه حل کردن مشکلات جامعه ما نیست ولی راه دیگه ای هم که در توان خودم باشه نمیشناسم.

 

من این خانواده رو ۱۱-۱۲ سال از نزدیک میشناسم. و هیچ جای این قصه ( تا جائی که من بودم )  کوچیک ترین  مبالغه ای توش نشده . این و با شما در میان گذاشتم تا بگم اگه نذری دارید ، کسی و میشناسید که نذر داره تو فامیلتون اینجا یا حتی  تو ایران ، یا اگه میخواهید کمک کنید با من تماس بگیرید . پولی که من بتونم جمع کنم و مستقیم میدم به نازی خانوم ، من به این خانوم اعتماد کامل دارم چون دیدم چه جوری از بچه های خودش میزنه که به این خانواده برسه . این یکی از مستقیم ترین راه هائی که به یک آدم نیازمند کمک کنید و بدونید که پولتون صرف هیچ کار جانبی مثله تبلیغات  که یک خیریه باهاش درگیره نمیشه. اگر توی ایران هم کسی رو میشاانسید که میخواهد  کمک کنه، من  میتونم شماره نازی خانوم بهش بدم مستقیم کمک کنه، سارا الان تو بیمارستان امام بستریه ، حتی  اگه بخوان میتونم بران عیادتش .

ای همه گلهای از سرما کبود

خندهاتان را که از لبها ربود

مهر هرگز این چنین غمگین نتافت 

باغ هرگز اینچنین تنها نبود

تاج عشقت عاقبت بر سر شکست

خنده ات را عاقبت غمها زدود

زندگی در لای رگها تان فسرد 

ای همه گلهای از سرما کبود 

روزگاری شام غمگین خزان 

خوشتر از صبح بهارم مینمود 

این زمان حال شما حال  من است

ای همه گلهای از سرما کبود

ای همه گلهای از سرما کبود

  

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 9:49  توسط حمید  | 

ده سال بین امروز و آن عکس دسته جمعی بالای کوه، یا روی نیمکت دانشگاه، یا آن انتگرال های چند گانه و آن قضیه ها و استاد های محترم که بالا چشمشان ابرو نبود، فاصله افتاده. و زندگی مثل موسیقی که یکی از نت های بالایش همان کوه و شعرها و دوستی ها باشد، بقیه اش همه نوای آرام یکدستی بود. عکس های آن دوره هم رنگ دیگری دارند،دیجیتالی نیستند. و ما همه سهمی از خودمان را در آن کادر های نه همواره میزان و آن رنگ عکس های قدیمی و آن سرودها، جا گذاشته ایم. و در آلبوم خاطرات همگی مان یک عکس مشترک هست که بخشی از هویتمان شده. 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 2:4  توسط سپیده.ش  | 

بچه ها سلام،

آقا بنده شدیدا دنبال یک سری عکس هستم از دورانی که مدرسه می رفتیم. از کلاس های درس، صف توی حیاط. از فضای دهه 60 و 70 در خیابان.

گفتم شاید کسی بتونه کمکم کنه ؟!! یعنی اگر حالش رو داشتید و وقتش رو که عکس های قدیمی رو اسکن کنید و پست کنید و بفرستین برام خیلی مخلصم.


آدرس ایمیل:

sepishka@yahoo.com

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 0:17  توسط سپیده.ش  | 

سابولا 
کلی موضوع برای نوشتن اینجا تو سرم هست که همشون جالبه ولی هیچ کدوم و کامل نپرداختم ، منظور اینه که هیچ کدوم و نمیدونم از کجا میخوام شروع  کنم و چی میخوام بگم و به کجا میخوام برسم و چه نتیجه ای  میخوام  بگیرم . ولی میدونم موضوع  چیه . از اونجائی که من اصولا هر بار پست نوشتم همین جوری بوده واسه همین ادامه میدم  تا ببینیم چی ازش درمیاد . در طی نوشتن همین دو خط فوق به این نتیجه رسیدم که در مورده کدوم یکی از موضوعهای که تو ذهنم هاست تو این پست صحبت کنم. 
تمرکز و استرس 
اول بزارید بگم از کجا این موضوع تو ذهنم افتاد . من تنیس روی میز یا همون پینگ پنگ و خیلی دوست دارم . هیچ وقت این امکان برام نبود که تو ایران جدی بازی کنم ولی اینجا اینترنت و گشتم و یک باشگاه نزدیکه خونمون پیدا کردم و رفتم برای بازی، خیلی حال میده بهم و حالا بعد از یک مدت تو مسابقات لیگ دست سه دارم بازی میکنم. اول از مزایای پینگ پنگ بگم، یک جورهائی یک شطرنجه که هم آمادگی بدنی بالا میخواهد و هم مهارت فردی خیلی زیاد ، و شطرنجه از این جهت که در هر مسابقه سر حال لحظه که توپ به راکتت میخوره باید تحلیل کرده باشی که حریفت چه نقشهه داره چه چرخشی به توپ داده و تو کجا باید وایستی و با چه تاکتیکی میتونی جلوی نقشه طرف مقابلت و بگیری حالا با یک زمان بندی مناسب و حرکت مناسب میتونی تو ابتکار عمل و به دست بگیری . این شبیه اکثر ورزش های که با توپ و راکت انجام میشن هاست ولی تفاوت اینجاست فاصله تو با حرفت یک میز ۲ متری بیشتر نیست یعنی وقتی حریفت با تمام قدرت میاد آبشار بکوبونه تو میزت تو فقط در حد دهم ثانیه وقت داری که اول بفهمی اون برای آبشار داره خیز بر میداره بدش جاگیری درست بکنی بعد ضربه ای که در مقابل آبشار جواب میده رو  تو ذهنت انتخاب بکنی و در عمل اجرا بکنی. تمام این ها رو گفتم که بگم باید تمرکز بکنی . اولش باورم نمیشود که توی این زمان کوتاه آدم میتونه چشمش هم به راکت طرف مقابل باشه هم به میسره توپ هم برگرده و لحظهه که خودش به توپ ضربه میزنه نقطه برخورده توپ به راکته خودش و ببینه . در این میان هم فکر کنه حرکت کنه تصمیم بگیره و ....
تو تمام این لحضات اگه  یکی از ماهیچه های دستت و  غیر ارادی سفت کنی کلی درجه آزادیت کم میشه و این یعنی که نخواهی تونست ضربه مناسب و به توپ بزنی .

بعد از یک مدت تمرین دیدم انگاری یواش یواش داره یک سری پرده کنار میره انگار وقت بیشتر میشه ، الان با بازیکنهائی که خیلی سرعتی نیستن میتونم تمامه حرکاتشون و ببینم وقت هاست که روی زاویه و نوع برخورده راکتشون با توپ فکر کنم و به راحتی عکس العمل نشون بدم. اما پای مسابقات که میشه از نیم ساعت قبلش قلبم توپ و توپ صدا میده و نفس کشیدن حتا سخت میشه . چه برسه تو ۳ ساعت که قرار مسابقه بدیم بخام  اونقد تمرکز و روی تک تک حرکاتم داشته باشم. 

حالا تمام اینهائی که این بالا گفتم قضیه تمرکز و کنترل استرس بود این فقط تو ورزش نیست تو هر لحظه زندگیمون هاست. سر کار تمرکز کردن و استرس نگرفتن زیر بار مسولیت ، سر کنکور و درس و هر امتحانی که جلوی ادامه ، توی لحظهای مهم و سخت زندگی ، تو هر جائی که آدم توانائی های خودش و محک میزنه یا بقیه میخان برای یک شغل یا کار یا موقیت توانائی آدم و محک بزنن . همیشه این نبرد تمرکز و استرس هاست. تمرکز قوا برای رسیدن به اهداف بلند مدت که مرحله بعدی این بازیه زندگیه .

یک جمع کثیری از همین بچهای که قبلا اینجا مینوشتن  و حالا گاهی میان و میخونن میرفتن کلی از این کلاس های مدیتیشن ، که تمرکز کردن و تمرین کنن ،  مراقبه چیزی که من هیچ رابطه خوبی باهاش ندارم ، راستش و بخواهید من خیلی با این فیلمه راز ( سکرت ) و این حرفا موافق نیستم حتا یک جورائی کاملا مخالفم، خود من خیلی جاها که خیلی تمرکز کردم که نتیجه درست بگیرم به خاطر استرس یا یک فاکتور دیگه که من اسمشو و میزارم دهان کجی جهان هستی بهش نرسیدم و اصولا ریدم اساس. ( در اینجا از قومه همسر گرامی به دلیل استفاده از لغات عامه پوزش میطلبم )

دهان کجی جهان هستی و من بنظرم زیاد دیدم ، کسایی که تمام زندگیشون یک چیز میشه ، یک آرزو ، یک هدف، که گاهی حتا میتونه هدف متعالی باشه هر چی زور میزنند بهش نمیرسان همون موقع میبینی که یکی دیگه با بیتفاوتی تمام جلو میره و به راحتی جهان هستی اون چیز و جلو پاش میزاره . یک جورهائی گاهی اونهئی که خیلی دنبال یک چیز میدوند و چشاشون و رو چیزای اطرافشون میبندن، جهان هستی هم بهشون دهان کجی میکنه و میگه هم صدای خوبم بچرخ تا بچرخیم . 

من یاد گرفتم اگه چیزی و واقعا میخام خیلی بهش تمرکز نکنم ، برقصم و بچرخم با بازی زندگی جلو برام  و اگه یک هو در حین این چرخش از کنار اون خواسته گذاشتم بهش جامه عمل بپوشونم. این یک جور دهان کجیه  به دهان کجی جهان هستی . ۱۸۰ درجه مخالف راز هستی . شاید اگه خدائی باشه که حتا اگه باشه من اصلا  نمیتونم ماهیتش و بفهمم، میخواهد یک جوره پوز بنده اش رو یا بشر و بزنه بگه دادا مسجد جای ... نیست . این مایم که این بالایم ( لطفآ به لحظه شریف مشهدی با زم ی بخونید)
خلاصه این هم از پست این ماه و ۷ ماه باقی مونده .
هیچ آرزوی براتون ندارم  دوستان 
اگه فکر میکنی خوبه شاد باشد اگه نه هم نباشید. 
اگه خدائی دارد که دمش گرمه نگهدارتون باشه اگه نه هم نباشه.
ناز همتون و  تک تک و لا جمیعا و اگه خواستید تفرقو  اگه نخواستید لاتفرقو 
میبینید چه آدم  کول باحالی شدم ، کلا یک جورائی بی تفاوت، اقلا این پست که اینجور میگه .
 


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 6:52  توسط حمید  | 

بر آن شدم که یکی از دوبیتی های خودم رو تقدیم به دوستان گران مایه کنم، امید که مقبول پسند آن عزیزان گردد.


عاشقی محنت بسیار کشید          تا سرانجام به معشوقه رسید
تا که وی هیبت معشوقه بدید     ناگهان ساخت به شلوارش رید

این دو بیتی امروز در من جوشیدن گرفت و از آسمان نازل شد و درج آن در این سایت صرفآ در جهت ثبت آثار میباشد. هر گونه تعبیری از این شعر از جمله تعبیرات سیاسی ، فرهنگی هنری، اخلاقی ، سکسی ، خانوادگی، مذهبی، روشنفکری ، ارتجائی و الخ از دو بیتی مذکور ممنوع بوده و با حدت با تعبیر کنندگانی که قصد سو دارند برخورد خواهد شد.
قربون دائی
من ۱ ماه ایران بودم که خدا رو شکر محمد و منیژ و جوانان بنی هاشم و دیدم اون که هچ ، بعدشم دوباره رفتم سفر اونم هچ، این پست مربوط به یک ماه میشه از حالا ۸ ماه دیگه دارم که پست بزارم  و الوعده وفا
فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 3:55  توسط حمید  | 

سلام دوستان

شاید بعضی ها باخبر باشن و بعضی ها نه... که حمید دو سه روزی هست اومده و تا 2 هفته دیگه ایرانه.. من امروز باهاش صحبت کردم و قرار شد یه روز رو بگه یه برنامه بذاریم عصر دور هم جمع شیم.. حالا هرموقع برنامه اش جور شد قرارشو براتون اس ام اس میکنم.. از هرگونه پیشنهادی در این زمینه استقبال میشه! :)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 13:13  توسط مونا  | 


فامی‌مون هم پر

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 12:50  توسط ساناز  | 

خوب بعد از مدت ها می یام که نه فقط اظهار وجود کنم بلکه یه کمی هم درد دل کنم، یه کم فحش بدم شاید یه کم خالی شم. 

آقا جان من قبول دارم که من خیلی چیزها رو مثل سوپروایزرم بلد نیستم... اون حالا به اندازه سن من داره فیزیک می خونه یعنی اگه نباشه اینجوری باید بهش شک کرد... اما اون نمی فهمه که من اوضاع و شرایطم با بقیه همکارام قابل مقایسه نیست. خوب من چه جوری نظرش رو در مورد خودم عوض کنم؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 1:4  توسط بیتا  | 


خوب دوباره سلام ، این سمن  و فامی نمیزارن که  ما پر چونگی نکنیم ، گیر دادن که بنده باید بنویسم و قبلی قبول نیست .
دوستان اصرار دارن که من یک چند کلمه ای برای شما صحبت کنم، 
 الان فکر میکنم دوباره خرداد و جو مملکت شلوغ، آدم دلش میسوزه که ما چرا باید اینجوری باشیم با این همه دب دبه و کب کبه. با خودم فکر میکردم آره همه جای دنیا مردم نسبت به حکومتشون ممکنه حس خوبی نداشته باشند. همه جای دنیا ممکنه حاکم ها دروغ بگن ، سیاست که پدر و مادر نمیشناسه و همه جای دنیا ممکنه که پشت  پرده کارهای دیگه بکنن. 
گوربابای همشون به هر حال این سیاست و توش حلوا پخش نمیکنن. ینجائی که من هستم توش ۲ تا ۳ تا حزب هست که هر کاری این یکی میکنه اون یکی میگه غلط میکنه میگه اینا دزدان و داران مملکت و میترکوننند. مردم هم هر چند وقت یک بار میران به یکیشون رای میدن ، هر چند شاید خیلی هم اعتقادی به هیچ کدوم احزاب نداشته باشند.
به نظر من مهمترین مساله اینه که آدم بفهمه توی بلند مدت کدوم این احزاب برنامه درست تری برای مملکت و مردم دارند. اما این به این راحتی ها شدنی نیست. هیچ ماست بندی نمیگه ماست من ترشه ، و همه از جمله حکام ما معتقدان که بهترین برنامه سعادت ما در دستشون هست و تنها اونها هستند و دیگر هیچ میتونند  این کشتی و به ساحل نجات برسونند .
البته این ادعا توی حکومت های ایدولوژیک  که بد تر هم هست چون سعادت دنیا و آخرت با هم دسته حکومت و اگه گوش ندی دیگه خیلی بچه بدی هستی که هرچی سرت بعد حقته.
ولی حالا از این نوعش که بگذریم تو حکومت های غیره  ایدولوژیک هم این مشکل هست که آقا بلاخره کی این وسط راست میگه ؟
چیزی که اینجا معلومه عموم مردم سطح آگااهیشون به نسبت خیلی بالاتر از ایرانه . همه از هر لایحه ای که میره مجلس خبر داران و راجه بهش نظر داران . خیلی وقتها هم بر خلاف خواست دولت میان و کمپین راه میندازن و جلوی دولت و میگیرن. حتی گاهی کسائی که این کمپین ها رو راه میندازن اصلآ جز هیچ کدوم از جناح ها نیستن ، گاهی اینها کسائی هستند که دلشون به حال مردم و کشورشون میسوزه، و معمولا هم متخصصین هستند. چند نمونه موافقش کمپین کاهش مصرف سیگار و الکل و قمار و کمپین های محیط زیستی و اینهاست. اینها شلوغش میکنن قضیه رو متبوااتیش میکنن و به گوش مردم میرسونن قضیه رو و حمایت اونها رو کسب میکنن و روی دولت فشار میارند و خیلی وقت ها هم با وجود این که مخالفهای گردان کلفت داران موافق میشن.

لری گفتم چون من اینکاره نیستم. به قول یکی توی جامه ما همه چیز سیاسیه، اگه بخواهی دست روی هر پروژه عمرانی بزاری گیر بدی میگن آقا با نظام مشکل داری، میدونم که خیلی سخت بشه یک همچین چیزی و جائی چاپ کرد. کمپین معنی نداره، .....
این متن این دفعه من خیلی کلمه داره که اگر بردارهای محترم جستجو کنند پیداش میکنن، در این صورت ازشون میخام که یک لحظه خودشون اگه امکان داره عقله کل ندونن و فکر کنند اگه احیانا خدای نکرده توی اداره مملکت یک جائی اشتباه میکنن چه راهی برای مردم هست که اونها رو به راه درست بیارند ؟
فکر میکنم ماها همون قشره متخصص جامعه محسوب میشیم که باید آگاه سازی کنیم. باید حساس باشیم، من حرفم از اصلآ سیاسی نیست ، دارم سعی میکنم خیلی منطقی باشم. ما باید توی رشته خودمون توی کار خودمون، همه چیز و دنبال کنیم و صنف و سندیکا داشته باشیم.
چندتای ما که همه دکتر و مهندسم از بوجه این مملکت اطلاع داریم، امدیم و فردا کارو  بدن دست  من آیا من چقدر میدونم که راه درست چیه ؟ کدوم صنفی فعالیتی داشت که نشون بده برای جامعه برنامه داره ؟
من آمار ۴ سال پیش بودجه های پروژههای عسلویه رو  داشتم، دایی م هم مهندس با سابقیه داشت، دایم راستیه و به شدت از سیاست های دولت دفاع میکنه، عین همه مردمی که فکر میکنن همه چیز و میدونن (از جمله بنده) با دایی ام  سر اقتصاد و  پروژهها رو سودی که میتونست آید بشه با عدد و رقم نشستم صحبت کردم، بعد از نیم ساعت صحبت قانع شد که سیاست های اقتصادی دولت تو زمینه نفت و گاز راه به جائی نبرده.
حالا بگذریم که در کل دلش خوش بود که ما داریم میشیم قدرت چندم جهان.
حرف من اینه ، حالم بهم میخوره که ۴ تا مهندس میان مملکت و نقد کنان میگن شیر و گوشت گرون شده وضیت مملکت خیلی خرابه. بابا شما ۱۰ سال توی این مملکت دارد کار تخصصی میکنید ، شما باید یک تحلیل مستدل تری از بقال سر کوچه و آدم بی سواد داشته باشید. اگه یاد مون میدادن که هر کسی سر تخصص خودش صحبت کنه خیلی خوب بود. برای شفاف شدن برنامه ها نیاز به آزادی بیان و کارشناس بیطرف هست. حالا آزادی بیانش و نداریم و جوونا براش میریزن تو خیابونا، ماها که این کارهای تا حدی به نظر من احساسی از سرمون گذشته . منکر این هم نیستم که شاید جوونها راهی جز این ندارن، ولی به هر حال اکثر ما الان مسولیت خانواده به عهده مون   هست، به نظرم ما باید  به مسائل کلان تخصص خودمون حساس باشیم ، باید با نظرات کارشناسی جوونها رو آگاه کنیم که چه مطالباتی شدنیه. حیف که الان توان کمپین راه انداختن و تو خودم نمیبینم. ولی آینده این کشور حزب میخواهد ، کمپین میخواهد ، آدمهای فعال آگاه و با تخصص .
خیلی دلم میخواهد من آدمی بودم که میتونستم اقتصاد و بررسی کنم، تاریخ و بررسی کنم ، وضیت روانشناختی جامعه رو بررسی کنم . ولی آدم که نمیشه هم مهندس باشه هم جامعه شناس هم اقتصاد دان ،....
این برنامه پرگار بی بی سی و خیلی دوست دارم توش فقط میزگرد تخصصی میزاره و در مورد خیلی مسائل جالب با کارشناس های مختلف صحبت میکنن. آدم کلی چیز یاد میگیره، کاش تو مملکت ما اینقد آزادی بود که یک همچین برنامهای رو توی تلویزیون خودمون میدیدیم.
فعلا
خدا حافظ همگی
آخ شصت پام خدا ننتت کنه ماسکی



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 14:14  توسط حمید  | 

سلام
چندی پیش از حسین یک ایمیل گرفتم که متوجه شدم پدرش فوت کرده .حسین جان تسلیت میگم هر چند میدونم خیلی دیره و امیدوارم که روحشون قرن رحمت الهی باشه.
این فعلا پست این ماه تا اگه حس و فکر نوشتن متعاقبا پیدا بشه
کاربران محترم این وبلاگ که یک روزی صرفآ برای تبریک تولد و قربونت برم الهی بکار میرفت میتونه کاربری  بیان تسلیت هم داشته باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 19:43  توسط حمید  | 

امروز یه اتفاقی افتاد

منو ساناز یک چت صبگاهی داشتیم

که ساناز یه چیزیو به من یادآوری کرد که یادم رفته بود

پذیرش خودم

با همه کاستی هام و نقص هام

با همه بدی هام –بد جنسی هام و

با همه خوبی هام وهمه چیز.....

تمرین میکردم هنوز که کسیو قضاوت نکنم

آدمها رو همانگونه که هستند ببینم بپذیرم سعی نکنم تغییرشون بدم ولی خودم رو نه

خودم روبرای موضوعات مختلف سرزنش میکنم

آزار میدم

هی میگم چرا؟

چرا این کارو کردی ؟

چرا اون کارو نکردی؟؟

هی هی هی

یه چیز تو مایه های چرا دم سگ درازه چرا در دیزی بازه

سر موضوعی میگفتم این خودمو دوست ندارم-دلم نمیخواد اینجوری باشم

سانازی به من یادآوری کرد

خودت رو با این چیزی که فکر می کنی ضعف بپذیر

تو فامی هستی که اینجوریه

از بیرون خودتو ببین انگار داری منو میبینی

خوب تو الان اینی

اگه اینجوری نگاه نکنی درسشو نمی گیری

و من انگار تلنگری بهم خورد

من یادم رفته بود

من یادم رفته بود خودمو بپذیرم

شرایطمو بپذیرم

و این فامی رو بهش حق بدم و دوسش داشته باشم

کاش دوباره یادم نره

کاش یادم بمونه تو  هر شرایطی به خودم –خواست هام احترام بذارم

رو آینه اتاقم نوشتم : مادر خوب اول به خودش فکر میکنه

و حالا مطمئنم انسان خوب –انسانی که به دنبال روبط عاطفی سالم و بدون آسیب با اطرافیانشه اول به خودش فکر میکنه.

مرسی سانازی  جونم که یادم انداختی-مرسی که هستی-دوستت دارم هوارتا

حسودیتون نشه –همتونو دوست دارم هوارتا.

اینو نوشتم که شاید شما ها هم یادتون رفته باشه و یادتون بیاد که خوتون رو دوست داشته باشید با همه کم و کاستیها که الزام بشربودنمونه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 11:29  توسط فامی  | 

سامو علیکم

چندی پیش کامنت های شما رو میخوندم و نوشتنم گرفت اما بنا بر آن بود که منظم تر شویم و حداقل ماهی یک بار بنویسیم

حالا اگه  الان پست بزارم  که شما هم کامنت بزارید و من پست بزارم و شما کامنت بزارین و من حال کنم و شما حال بدین و به قوله دوستانه تقوا پیشمون جو بگیرتموون  اون موقع که معلوم نیست که من یک ماهه دیگه هم نوشتنم بیاد، لذا یک فکر جالب کردیم و آن این است که مینویسیم هر آن گاه که حالش بیاد ولی پست نمیکنیم برای روز ا مبادا. فقط باید حواسم باشه در مرده چیزهائی بنویسم که بیات نشن.  

اصلآ این دفعه در مورده نظم مینویسم 

 

تلویزیون داره فیلم نشون میده، فعلا میرم تا بعدا  اگه فرصتی باقی بود و حالی بود و وقتی بود بنویسم . خدا پدر این گوگل رو بیامرزه که پینگلیش و تبدیل میکنه به زبان سلیس فارسی در به دری .


خوب
بعد از ۱ ماه امدم دوباره بنویسم، اره صحبت سر  نظم بود ، اصلآ این نظم با ما مشکل داره، یا ما با این نظم مشکل داریم،
من که هر کار کردم نتونستم منظم بشم
توی کارم
توی درسم . توی ورزش ، توی زندگی روز مره. یک دوستی دارم میگفت فکر کنم خدا نماز و واسه این برای مسلمونها واجب کرده تا یاد بگیرن اقلا  یک کار و توی زندگیشون با نظم بکنن.
آقا من دوست دارم برای زندگیم برنامه داشته باشم
خیلی کارها دوست دارم بکنم که علنا هیچ کدومشون و انجام نمیدم  اما فکر میکنم برای انجام دادنشون باید منظم بشم.
مثلا من فکر میکنم اگه قرار باشه که تو طول هفته هم ورزش کنم ، هم کار کنم هم کتاب بخونم، هم ساز بزنم هم رفتو آمدم و داشته باشم هم به کارهای خونه که به عهده ی من برسم خوب باید برنامه داشه باشم. به تجربه برام ثابت شده اگه آخره هفته هام و برنامه ریزی نکنم هر کاری هم کنم احساس رضایت ندارم. شاید بگید مشکل از تعریفه احساس رضایت. چه میدونم والا؟

نظم و زندگی متاهلی هم که دیگه هیچی . 
وقتی مجردی باید زور بزنی خودتو قانع کنی که  پاشی و یک کاری و سر وقت انجام بدی، وقتی که متاهل شدی دو برابر باید زور بزنی که طرفت هم قانع کنی. 
البته یک خوبی هم داره میتونی  طرفتو مقصر کنی، فرافکنی ناخواسته همیشه بر هر درد بی درمان دواست .
احتمالا بچه هم که اضافه شه  هم سخت تر میشه منظم بود هم بهتر میشه تقصیر بچه ها انداخت چون بنده خداها نمیتونن از خودشون دفاع کنند .
من این خارجکی ها رو میبینم که  ۴ تا بچه دارند  و به همه کارشونم میرسن حرصم یک جورهائی در میاد،
آقا ما نفهمیدیم ما تنبلیم آیا؟ تنپروری هستیم آیا ؟ بی فرهنگیم آیا؟ از بچه گی یاد نگرفتیم منظم باشیم آیا؟
و هزار و یک آیا ی دیگه که جوابشو نمیدونم ولی چون نتیجه اینه که آدم منظمی نیستم حسابی اعصابم از این بی نظمی خودم خورد میشه.
من هر وقت به یک چیزی گیر دادم درستش کنم گلاب بهتون ریده شده توش . هر وقت هم یک چیزی و ول کردم همینجوری واسه خودش خوش خوشک حل شده رفته پی کارش.
ولی از اونجائی که اگه آدمی درگیری نداشه باشه دچاره بحران ممکنه بشه ، تصمیم دارم تا جائی میتونم به نظم گیر بدم. حالا تا آخر ساله دیگه نتیجشو میبینیم ، یا من منظم تر شدم که قابل مشاهده است  چون کلی برنامه ورزشی از قبیله شنا و این حرفا دارم، 
و یا کلا یک هو میبینین از اون ور افتادم.
راستی من اگه یک ماه حرف زیاد داشتم میشه ۲ تا پست بزارم. این با این پستم تضاد نداره بنظر شما؟ همین الان یک راه حله مبتکران به ذهنم رسید. در صورتی بیش از یک پست میزارم که پست ماهه آینده رو کامل و آمده ارسال داشته باشم. به این میگن ذهن مبتکر کلاه شرعی گزار  کار درست  خود درگیر.
فعلا تا برنامه بعدی 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:48  توسط حمید  | 

سلام

۲۲ و ۲۳ اردیبهشت برنامه اقامت در کنار دریاچه های پای آزاد کوه

۸ ساعت پیاده روی در شیب ملایم با کوله سنگین

پنج شنبه صبح ساعت ۵ حرکت می کنیم. ایشالا حدود ۶ عصر می رسیم جایی که باید چادر بزنیم.

اگر میاید لطفا هرچه زودتر و نهایتا تا شنبه به من با اس ام اس یا تلفن خبر بدید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:1  توسط گلنوش  | 

ایول کلمه عبور و رمز کاربر را به یاد آوردم
الکی نبود حسین خله میگفت:
"همچیز آدم از یادش میره
الا یادش که همیشه یادشه"
 
یادمه یک زمانی این بلاگ برام جای صحبت کردن بود
گفتن و شنیده شدن

نه بابا
نامه باید خود شعر نامه باید خود باران باشد.
 
سلام برو بچز
خوبید؟
خوشید؟
چه خبر احوال، خوش میگذاره؟ خیلی وقت بود که اینجا خبری نبید، از ما هم خبری نبود، اصولا خبری نبود.
ما هم نمیگفتیم و نمینوشتم و تایپ کردنمون هم نمیومد و افسرده هم نبودیم و نیستیم و ایشالا نشیم و ...
اصولا مرد زندگی و چه به این سوسول بازیها. 
آدم باید راستش و بگه اون ۲ ساله  پیش که زیادی مینوشتم برای این بود که بیکار بودیم.
بیکاری میگن بد دردیه ها، والا راست میگن

دمه  این فامیه گرم که یک مدت نوشت و ما خوندیم و از این حرفا.
خیلی الانه حال  نداشته بدیم، 
یادمه یک زمانی فامی گفت اگه زنده هستید یک خبری از خودتون در کنید
این و به عنوانه خبر از نامبرده به پذیرد تا حالا شاید موتور وراجی ما دوباره راه افتاد.
 
کلام  خود را با یک بیت شعر  تمام میکنم
زندگی کردن ما مردن تدریجی بود      آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردند
فعلا
 
خدا نگهدار




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 19:9  توسط حمید  | 

غذايي رو که براتون طرز پختشو مي نويسم کاملا ساده و سريع آماده ميشه و بسيار لذيذ است به طوريکه من که خودم هميشه با غذا عادت به خوردن چاشني مثل ماست، آب ليمو، ترشي يا سالاد دارم اما با اين غذا به قدري طعم لذيذي براتون داره که احتياجي نيست.

نام اين غذا خوراک مرغ عزتي است.

 

مواد لازم:

سينه مرغ فيله شده         يک عدد متوسط

يک عدد پياز متوسط و يک حبه سير

فلفل دلمه اي قرمر و زرد  يک چهارم از هر کدام ريز شده

ماست ترجيحا ترش 2 تا 3 قاشق غذا خوري ( براي تهيه اين ماست مي تونيد از ماست Greek Style که کمي ترش و شبيه ماست هاي ايرانيست از کلد استوريج يا فير پرايس خريد کنيد)

گوجه فرنگي يک عدد متوسط يا 5 تا گوجه فرنگي مينياتوري درسته

آب ليمو 1.5 قاشق غذا خوري

روغن مايع به ميزاني که اطراف مرغ رو فرابگيره يعني مقدارش بسته به ظرف شماست.

نمک و فلفل و زردچوبه به ميزان دلخواه

طرز تهيه:

اين غذا به دو شکل تهيه ميشود که يکي الگوي مامانهاست که بايد مرغ در ماست به مدت سه ساعت خوابانده شود که خوب به درد ما نمي خوره و به نظر هيچ کدوم ادانشجوها نمي دونه که سه ساعت ديگه گشنه اش هست يا نه پس ميريم سراغ راه دوم:

ابتدا پياز رو خرد شده، رنده شده يا هر شکلي که دوست داريد  در روغن زياد سرخ کنيد و قبل از اضافه کردن مرغ که قبلا به صورت ورقه شده به ضخامت حدود يک سانتيمتر در آورديد يک حبه سير يا نصفشو (بسته به دلخواهتون که علاقه داريد يا خير) داخل پياز سرخ شده بندازيد  و فلفل زرد و قرمز رو هم به اين معجون اضافه کنيد تا 10 بشمريد و مرغ رو که حالا به زرد چوبه هم آغشته شده ( البته نه اقدر که طعم غذا رو عوض کنه در حدي که مرغتون سفيد نباشه. به جاي زردچوبه از زعفران هم مي توان استفاده کرد و اصلا اصلش با زغفران است) داخل روغني که پياز و سير داغ درونش هست بريزيد.

بلافاصله دو تا سه قاشق ماست اضافه کنيد و طوري هم بزنيد که تمام قسمتهاي مرغ با ماست در تماس باشه زير گاز رو کم کنيد و درِ ظرف رو بگذاريد تا مدت 25 دقيقه بعد از اون بگذاريد اگر مواد آب دارد آبش بخار شود و اين کار مستلزمه اينه که کمي گاز رو زياد کنيد حالا وقتشه که گوجه فرنگي رو اضافه کنيد و اگر دوست داريد و من هم پيشنهاد مي کنم کمي قارچ سفيد دکمه اي به ملات اضافه کرده و بگذاريد به مدت پانزده دقيقه با حرارت نسبتا بيشتر سرخ شود.

بعد از اينکه ديگر اثري از ماست نموند غذا آماده سرو است که ميتونيد با برنج و يا بصورت غربي با سيب زميني سرخ کرده يا اسپاگتي سرو کنيد.

اين غذا رو حتما به شما سفارش مي کنم و اميدوارم از خوراک مرغ عزتي لذت ببريد.

اين غذا براي علاقه مندان به مرغ سرخ شده است اما سرخ کردن مرغ به تنهايي خيل ينرم نيست و با اين عمليات شما ميتونيد يک سينه مرغ سرخ شدهِ ترد و لذيذ رو امتحان کنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 17:4  توسط محمد.خ  | 

احتراما به اطلاع میرساند دوست جونم هنگامه جون حراج آخرشه وکلی جنس های توپل با قیمتهای عالی داره .

فرصت رو از دست ندهید .

بدویدددددددددد

اگه آدرس خواستید بهم زنگ بزنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 13:30  توسط فامی  | 

نه یک کلمه دو حرفیست. اما گاه گفتنش از هر حرفی سختره. با گفتن هر "نه" یعنی "عدم موافقت"، یعنی "انتخاب"، یعنی "دست رد". تمام عواقب "نه" به خود آدم برمی گرده. برای همین گفتنش سخته.  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 23:0  توسط سپیده.ش  | 

اوضاع شرکت خرابه

همکار جوانم ازیه تلفن همکار دیگه از  کوره در میره خسته اس و عصبی البته تنها –غر می زنه

بهش نگاه میکنم ، گوش می کنم و بهش لبخند میزنم

همکار جوان دیگرم

رفته مالی عصبانی برمیگرده

میگه ایدندفعه جفت پا میرم تو شکم ...

غر می زنه

من گوش میکنم و سرآخر لبخند می زنم

همکار مسنم از بانک میآد

میگه LC باز نمیشه

غر میزنه که مسئول پرونده اینو گفت اینو نگفته بود

نگاهش می کنم

لبخند می زنم

ترخیصکار زنگ میزنه

تا گوشیو برمیدارم

میگم خبر بد نه لطفا

ببخشید ولی امروز نمیتونم محموله رو در بیارم

گوشیو میذارم

لبخند میزنم

ولی اون نمی بینه

ریسم میآد میگه از فلان جا نامه اومده دیدی ؟

میگم دیدم

میگه چی کار کنیم ؟

میگم فکر میکنم با هم صحبت میکنیم

لبخند میزنم

پک محکم به سیگارش میزنه میره

دوباره میرم سراغ همکار جوان اول

. خوبی؟؟

. نه

. میتونم کمکت کنم

. حرف میزنه

. گوش میکنم

.حرفش تموم میشه

. خوبی ؟؟

.آره

.خداروشکر- و یک سری جملات تکراری اندر محاسنش که الان محتاج شنیدنش

همکار جوان دومم

بهتری ؟

آخه میدونه ....

آره میدونم .ولی کاره....

حرف می زنه

گوش می کنم

خوبی؟

خوبم

خداروشکر

همکارمسنم خوبه میدونم اگه نباشه هی میآد میگه

کلا کار به هیچ جاش نیست

خوش به حالش

این یه ذره هم به قول رییس نمایشه که منو خر کنه

که خر می شم

 

وحالا رییس

یه نامه دیگه هم اومد با یه خبر بده دیگه

بعد روی این هم فکر میکنم

و میآد از یه جلسه سخت

غر میزنه

نگاش میکنم

میگه توهم شدی سنگ صبور ما –ببخشید

لبخند میزنم

پک محکم به سیگار میره

زیر لب چیزایی میگه –فکنم داره فحش میده

 

کاغذهای رومیزم میگه یه عالمه کاره اینجا

اما من حواسم جای دیگه اس

وسط فکرکردن به کاری یه چیز دیگه می آد با استرسش

حواسم جای دیگه اس

استرسه میره

چند دقیقه بعد

کاغذا دوباره میگن

بجنب ظهر شد

من حواسم جای دیگه اس

لبخند میزنم به خودم

وفکر میکنم به اینکه  یک لیوان کاپوچینو جواب میده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 11:47  توسط فامی  | 

سلام دوستان نیمی در داخل اکثریت در خوارج

اصل مطلب اینکه ما برگشتیم ایرون، دلمون برای همه تنگیده و امیدواریم بتونیم ببینیمتون

مواظب و مراقب خودتون باشید

به امید دیدار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 11:14  توسط لیلا.ن  |