سلام
امیدوارم که حاله همه خوب باشه
پست مثل هیچ کدوم از پستهای قبلی من نیست. این نامه تلخ و پر درد و بدبختی و مشقته، اینقدر سیاه که نمیشه با طنز تلخ هم هضمش کرد. قصدش یک کم آشنا کردنتون با مشکلی که من در جریانش قرار گرفتم و کمک مالی گرفتن از شماست، اگه آدم خیلی حساسی هستید و درد و رنج دیگران ناراحتتون میکنه نخونیدش. میدونم طولانیه این نامه ولی نتونستم خلاصه تر بنویسم.
بعضی از شما که از ایران با من آشنا بودید میدونستید که من توی ایران یک دوره با چند تا گروه خیریه غیر دولتی همکاری میکردم. حدود ۱۱ سال پیش با خانواده ای شدم که پدرشون فوت شده بود و ۳ تا بچه بودن و مادری که برای گذروندن زندگی بچه هاش از یکی از محله های اطراف شهریار میومد تهران راه پله های آپارتمان ها رو تمیز میکرد .برای این که ادامه این داستان روان تر بشه لازمه که با اسم روایت کنم. اسم این خانم زینب خانوم بود. آرش و حسین شاید زینب خانوم و دیده باشند.
به طرز کاملا اتفاق این خانوم راه پله آپارتمان یکی از خانوم هایی که تو گروه فعال بودن( به نام نازی خانوم )و تمیز میکرد . این شد که نازی خانوم، زینب خانوم رو به گروه خیریه ما معرفی کرد و از ما کمک خواست. از اون به بعد من و نازی خانوم تا مدتها با این خانواده رفت و آمد داشتیم و سعی میکردیم اگه بتونیم مادی و معنوی کمکشون کنیم . زینب خانوم ۳ تا بچه داشت علی اکبر که اون موقع ۱۴ سالش بود نرگس که ۱۳ سالش بود و سارا که هفت سالش بود.
این و بگم که حتی اون موقع که قیمت ما یحتاج خیلی کمتر از الان بود،این خانواده با چیزی به نامه گوشت بیگانه بودند ، بیشتر وقت نهاراشون سیبزمینی بود و ماست و گاهی تخم مرغ . الان و دیگه نمیدونم این جور خانواده ها که کم هم نیستند ، باید چی بخورن.
میخوام یک مرور تند بکنم مسائلی رو که این زن تنها و خانواده اش باهاش درگیر بودن، من از نزدیک شاهد همه این چیزائی که میگم بودم و میخوام این و بدونید که تمام سعی خودم و میکنم که هیچ پیاز داغی به این داستان اضافه نشه . زینب خانوم زن( در حد خودش) فهمیده ای بود و تمام سعیش ی رو میکرد که از بچه های گروه راهنمائی برای بزرگ کردن و تربیت بچه هاش بگیره، ولی خوب محیط و فقر دو عاملی بودن که نمیشد ندیدشون گرفت.
خلاصه داستان ، نرگش تو سن ۱۵ سالگی عاشق پسری شد که توی راه مدرسه زیر پاش نشست و باهاش فرار کرد، وقتی رفتن که از اون پسر برای فرار کردن با یک دختر بچه شکایت کنن متوجه شدن که پسره توی یک خانواده ای بزرگ شده بود که مامان و بابا هر دو کور مادر زاد بودن و ۴ تا بچه داشتن، نرگس و پسره بعد ۲ هفته برگشتن و از اونجائی که توی اون فرهنگ راهی جز عقد نبود با هم ازدواج کردن، ۱ سال بعد پسره که بشدت مواد مصرف میکرد گم و گور شد و زینب خانوم یک سال دوید تا تونست طلاق نرگس و بگیره . حاصل دختر ۱۵ ساله حامله و جامهه که سقط کردن توش معنی نداره. بچه بدنیا اومد با پای ناقص و زینب خانوم ۳ سال دیگه دوید تا بارها مچ پای این بچه رو عمل کنن تا بتونه راه بره. این بچه الان ۷ سالش و همچنان میلنگه.و به همراه مادره ۲۱-۲۲ سالش سر بار زینب خانومه.
علی اکبر ۱۵ سالگی پاشو تو یک کفش کرد که من میخام درس و ول کنم و برم کار کنم کمک خرج مادرم بشم ، هر چی مادرشو و همه باهاش صحبت کردن فایده نداشت ، علی اکبر به بیماری صرع دچار بود و هر از گاهی از بچگی تو خیابون بهش شک دست میداد و میوفتاد، زینب خانوم از همون موقع برای درمان بیماری این بچه یک پاش دکتر مغز و اعصاب بود .
با آرایشگری شروع کرد اونم توی محیطی که تنها تفریح جوونا قلیون کشیدن توی قهوه خونه و دیدن شووهای هندی بود. و تبلیغات ماشین زانتیا . علی پولی و که در میاورد و شلوار لی میگرفت و ژل و آرزوهای کوچکی که به خاطر اونها مدرسه رو ول کرد.زینب خانوم با چنگ و دندون نذاشت که علی تو اون جامه معتاد بشه، هر باری که آدم بدی باهاش دوست میشد، میومد پیش بچه های گروه التماس میکرد برن با علی صحبت کنن .
من از ایران که رفتم ترجیح دادم که ارتباطم و با این خانواده تموم کنم چون اول از همه خیلی انرژی میخواست و پیش خودم فکر کردم من که دیگه ایران نیستم و نمیتونم برم و بیام فایده ای نخواهد داشت. به طور کاملا اتفاقی این سفر که داشتم میرفتم ایران نازی خانوم و خانوادش و تو فرودگاه مالزی دیدم و از احوال زینب خانوم و خانوادش جویا شدم ، خدا خیرش بده این نازی خانوم و که از خواهر برای اینها بیشتر دل سوزوند ه ، از اینجا به بعدش و نازی خانوم برام تعریف کرد، زینب خانوم که یک عمر پله شسته بود آرتروز شدید گردن گرفتو و سیاتیک و خونه نشین شد.
شوهر نازی خانوم تونست برای علی یک کار توی یک کارخونه دارو سازی پیدا کنه و علی برای اولین بار تو عمرش بیمه شد . شندیم که افتاده تو خط باشگاه و بدنسازی ، و اقلا معتاد نشده.
سارا تنها بچه خوبه این خانواده که هیچ وقت هیچ مشکلی برای کسی درست نکرد تونست دیپلم بگیره و داره تلاش میکنه که بره دانشگاه . اما دلیل این که این ایمیل و میزنم اینه که یک ماه قبل خبر شدم سارا سرطان خون داره. نمیدونم این درسته که میگن هر چی سنگ پای لنگه ؟
مثلا این بنده خداها تحت پوشش کمیته امداد امام هستند ولی قانون بیمه های ایران این بیماریهای خاص رو شامل نمیشه و خودشون باید داروی شیمی درمانی و تو جامعه ای که تحریمه و قیمت داروهای خارجی حتی از اینجا هم گرونتره بخرن. حالا پیوند مغز استخوان که بماند.
تا حالا شیمی درمانی این دختر حدود ۲۰ میلیون هزینه داشته و دکتر گفته که جواب داده و باید پیوند مغز استخوان بزنن و احتمال زیاد زنده میمونه .
این قدر تو ایران فقر زیاده و کاری که ما میتونیم بکنیم کم که من دیگه خسته شد بودم و با وجودی که گروهمون توی اینجا هم داره یک فعالیت های میکنه تصمیم نداشتم دوباره شروع به جمع آوری کمک کنم ولی این قضیه که پیش اومد نتونستم ساکت بمونم . هر چند میدونم این راه حل کردن مشکلات جامعه ما نیست ولی راه دیگه ای هم که در توان خودم باشه نمیشناسم.
من این خانواده رو ۱۱-۱۲ سال از نزدیک میشناسم. و هیچ جای این قصه ( تا جائی که من بودم ) کوچیک ترین مبالغه ای توش نشده . این و با شما در میان گذاشتم تا بگم اگه نذری دارید ، کسی و میشناسید که نذر داره تو فامیلتون اینجا یا حتی تو ایران ، یا اگه میخواهید کمک کنید با من تماس بگیرید . پولی که من بتونم جمع کنم و مستقیم میدم به نازی خانوم ، من به این خانوم اعتماد کامل دارم چون دیدم چه جوری از بچه های خودش میزنه که به این خانواده برسه . این یکی از مستقیم ترین راه هائی که به یک آدم نیازمند کمک کنید و بدونید که پولتون صرف هیچ کار جانبی مثله تبلیغات که یک خیریه باهاش درگیره نمیشه. اگر توی ایران هم کسی رو میشاانسید که میخواهد کمک کنه، من میتونم شماره نازی خانوم بهش بدم مستقیم کمک کنه، سارا الان تو بیمارستان امام بستریه ، حتی اگه بخوان میتونم بران عیادتش .
ای همه گلهای از سرما کبود
خندهاتان را که از لبها ربود
مهر هرگز این چنین غمگین نتافت
باغ هرگز اینچنین تنها نبود
تاج عشقت عاقبت بر سر شکست
خنده ات را عاقبت غمها زدود
زندگی در لای رگها تان فسرد
ای همه گلهای از سرما کبود
روزگاری شام غمگین خزان
خوشتر از صبح بهارم مینمود
این زمان حال شما حال من است
ای همه گلهای از سرما کبود
ای همه گلهای از سرما کبود
آقا بنده شدیدا دنبال یک سری عکس هستم از دورانی که مدرسه می رفتیم. از کلاس های درس، صف توی حیاط. از فضای دهه 60 و 70 در خیابان.
گفتم شاید کسی بتونه کمکم کنه ؟!! یعنی اگر حالش رو داشتید و وقتش رو که عکس های قدیمی رو اسکن کنید و پست کنید و بفرستین برام خیلی مخلصم.
آدرس ایمیل:
sepishka@yahoo.com
شاید بعضی ها باخبر باشن و بعضی ها نه... که حمید دو سه روزی هست اومده و تا 2 هفته دیگه ایرانه.. من امروز باهاش صحبت کردم و قرار شد یه روز رو بگه یه برنامه بذاریم عصر دور هم جمع شیم.. حالا هرموقع برنامه اش جور شد قرارشو براتون اس ام اس میکنم.. از هرگونه پیشنهادی در این زمینه استقبال میشه! :)
آقا جان من قبول دارم که من خیلی چیزها رو مثل سوپروایزرم بلد نیستم... اون حالا به اندازه سن من داره فیزیک می خونه یعنی اگه نباشه اینجوری باید بهش شک کرد... اما اون نمی فهمه که من اوضاع و شرایطم با بقیه همکارام قابل مقایسه نیست. خوب من چه جوری نظرش رو در مورد خودم عوض کنم؟؟؟؟؟
امروز یه اتفاقی افتاد
منو ساناز یک چت صبگاهی داشتیم
که ساناز یه چیزیو به من یادآوری کرد که یادم رفته بود
پذیرش خودم
با همه کاستی هام و نقص هام
با همه بدی هام –بد جنسی هام و
با همه خوبی هام وهمه چیز.....
تمرین میکردم هنوز که کسیو قضاوت نکنم
آدمها رو همانگونه که هستند ببینم بپذیرم سعی نکنم تغییرشون بدم ولی خودم رو نه
خودم روبرای موضوعات مختلف سرزنش میکنم
آزار میدم
هی میگم چرا؟
چرا این کارو کردی ؟
چرا اون کارو نکردی؟؟
هی هی هی
یه چیز تو مایه های چرا دم سگ درازه چرا در دیزی بازه
سر موضوعی میگفتم این خودمو دوست ندارم-دلم نمیخواد اینجوری باشم
سانازی به من یادآوری کرد
خودت رو با این چیزی که فکر می کنی ضعف بپذیر
تو فامی هستی که اینجوریه
از بیرون خودتو ببین انگار داری منو میبینی
خوب تو الان اینی
اگه اینجوری نگاه نکنی درسشو نمی گیری
و من انگار تلنگری بهم خورد
من یادم رفته بود
من یادم رفته بود خودمو بپذیرم
شرایطمو بپذیرم
و این فامی رو بهش حق بدم و دوسش داشته باشم
کاش دوباره یادم نره
کاش یادم بمونه تو هر شرایطی به خودم –خواست هام احترام بذارم
رو آینه اتاقم نوشتم : مادر خوب اول به خودش فکر میکنه
و حالا مطمئنم انسان خوب –انسانی که به دنبال روبط عاطفی سالم و بدون آسیب با اطرافیانشه اول به خودش فکر میکنه.
مرسی سانازی جونم که یادم انداختی-مرسی که هستی-دوستت دارم هوارتا
حسودیتون نشه –همتونو دوست دارم هوارتا.
اینو نوشتم که شاید شما ها هم یادتون رفته باشه و یادتون بیاد که خوتون رو دوست داشته باشید با همه کم و کاستیها که الزام بشربودنمونه.
سامو علیکم
چندی پیش کامنت های شما رو میخوندم و نوشتنم گرفت اما بنا بر آن بود که منظم تر شویم و حداقل ماهی یک بار بنویسیم
حالا اگه الان پست بزارم که شما هم کامنت بزارید و من پست بزارم و شما کامنت بزارین و من حال کنم و شما حال بدین و به قوله دوستانه تقوا پیشمون جو بگیرتموون اون موقع که معلوم نیست که من یک ماهه دیگه هم نوشتنم بیاد، لذا یک فکر جالب کردیم و آن این است که مینویسیم هر آن گاه که حالش بیاد ولی پست نمیکنیم برای روز ا مبادا. فقط باید حواسم باشه در مرده چیزهائی بنویسم که بیات نشن.
اصلآ این دفعه در مورده نظم مینویسم
تلویزیون داره فیلم نشون میده، فعلا میرم تا بعدا اگه فرصتی باقی بود و حالی بود و وقتی بود بنویسم . خدا پدر این گوگل رو بیامرزه که پینگلیش و تبدیل میکنه به زبان سلیس فارسی در به دری .
۲۲ و ۲۳ اردیبهشت برنامه اقامت در کنار دریاچه های پای آزاد کوه
۸ ساعت پیاده روی در شیب ملایم با کوله سنگین
پنج شنبه صبح ساعت ۵ حرکت می کنیم. ایشالا حدود ۶ عصر می رسیم جایی که باید چادر بزنیم.
اگر میاید لطفا هرچه زودتر و نهایتا تا شنبه به من با اس ام اس یا تلفن خبر بدید.
غذايي رو که براتون طرز پختشو مي نويسم کاملا ساده و سريع آماده ميشه و بسيار لذيذ است به طوريکه من که خودم هميشه با غذا عادت به خوردن چاشني مثل ماست، آب ليمو، ترشي يا سالاد دارم اما با اين غذا به قدري طعم لذيذي براتون داره که احتياجي نيست.
نام اين غذا خوراک مرغ عزتي است.
مواد لازم:
سينه مرغ فيله شده يک عدد متوسط
يک عدد پياز متوسط و يک حبه سير
فلفل دلمه اي قرمر و زرد يک چهارم از هر کدام ريز شده
ماست ترجيحا ترش 2 تا 3 قاشق غذا خوري ( براي تهيه اين ماست مي تونيد از ماست Greek Style که کمي ترش و شبيه ماست هاي ايرانيست از کلد استوريج يا فير پرايس خريد کنيد)
گوجه فرنگي يک عدد متوسط يا 5 تا گوجه فرنگي مينياتوري درسته
آب ليمو 1.5 قاشق غذا خوري
روغن مايع به ميزاني که اطراف مرغ رو فرابگيره يعني مقدارش بسته به ظرف شماست.
نمک و فلفل و زردچوبه به ميزان دلخواه
طرز تهيه:
اين غذا به دو شکل تهيه ميشود که يکي الگوي مامانهاست که بايد مرغ در ماست به مدت سه ساعت خوابانده شود که خوب به درد ما نمي خوره و به نظر هيچ کدوم ادانشجوها نمي دونه که سه ساعت ديگه گشنه اش هست يا نه پس ميريم سراغ راه دوم:
ابتدا پياز رو خرد شده، رنده شده يا هر شکلي که دوست داريد در روغن زياد سرخ کنيد و قبل از اضافه کردن مرغ که قبلا به صورت ورقه شده به ضخامت حدود يک سانتيمتر در آورديد يک حبه سير يا نصفشو (بسته به دلخواهتون که علاقه داريد يا خير) داخل پياز سرخ شده بندازيد و فلفل زرد و قرمز رو هم به اين معجون اضافه کنيد تا 10 بشمريد و مرغ رو که حالا به زرد چوبه هم آغشته شده ( البته نه اقدر که طعم غذا رو عوض کنه در حدي که مرغتون سفيد نباشه. به جاي زردچوبه از زعفران هم مي توان استفاده کرد و اصلا اصلش با زغفران است) داخل روغني که پياز و سير داغ درونش هست بريزيد.
بلافاصله دو تا سه قاشق ماست اضافه کنيد و طوري هم بزنيد که تمام قسمتهاي مرغ با ماست در تماس باشه زير گاز رو کم کنيد و درِ ظرف رو بگذاريد تا مدت 25 دقيقه بعد از اون بگذاريد اگر مواد آب دارد آبش بخار شود و اين کار مستلزمه اينه که کمي گاز رو زياد کنيد حالا وقتشه که گوجه فرنگي رو اضافه کنيد و اگر دوست داريد و من هم پيشنهاد مي کنم کمي قارچ سفيد دکمه اي به ملات اضافه کرده و بگذاريد به مدت پانزده دقيقه با حرارت نسبتا بيشتر سرخ شود.
بعد از اينکه ديگر اثري از ماست نموند غذا آماده سرو است که ميتونيد با برنج و يا بصورت غربي با سيب زميني سرخ کرده يا اسپاگتي سرو کنيد.
اين غذا رو حتما به شما سفارش مي کنم و اميدوارم از خوراک مرغ عزتي لذت ببريد.
اين غذا براي علاقه مندان به مرغ سرخ شده است اما سرخ کردن مرغ به تنهايي خيل ينرم نيست و با اين عمليات شما ميتونيد يک سينه مرغ سرخ شدهِ ترد و لذيذ رو امتحان کنيد.
فرصت رو از دست ندهید .
بدویدددددددددد
اگه آدرس خواستید بهم زنگ بزنید.
اوضاع شرکت خرابه
همکار جوانم ازیه تلفن همکار دیگه از کوره در میره خسته اس و عصبی البته تنها –غر می زنه
بهش نگاه میکنم ، گوش می کنم و بهش لبخند میزنم
همکار جوان دیگرم
رفته مالی عصبانی برمیگرده
میگه ایدندفعه جفت پا میرم تو شکم ...
غر می زنه
من گوش میکنم و سرآخر لبخند می زنم
همکار مسنم از بانک میآد
میگه LC باز نمیشه
غر میزنه که مسئول پرونده اینو گفت اینو نگفته بود
نگاهش می کنم
لبخند می زنم
ترخیصکار زنگ میزنه
تا گوشیو برمیدارم
میگم خبر بد نه لطفا
ببخشید ولی امروز نمیتونم محموله رو در بیارم
گوشیو میذارم
لبخند میزنم
ولی اون نمی بینه
ریسم میآد میگه از فلان جا نامه اومده دیدی ؟
میگم دیدم
میگه چی کار کنیم ؟
میگم فکر میکنم با هم صحبت میکنیم
لبخند میزنم
پک محکم به سیگارش میزنه میره
دوباره میرم سراغ همکار جوان اول
. خوبی؟؟
. نه
. میتونم کمکت کنم
. حرف میزنه
. گوش میکنم
.حرفش تموم میشه
. خوبی ؟؟
.آره
.خداروشکر- و یک سری جملات تکراری اندر محاسنش که الان محتاج شنیدنش
همکار جوان دومم
بهتری ؟
آخه میدونه ....
آره میدونم .ولی کاره....
حرف می زنه
گوش می کنم
خوبی؟
خوبم
خداروشکر
همکارمسنم خوبه میدونم اگه نباشه هی میآد میگه
کلا کار به هیچ جاش نیست
خوش به حالش
این یه ذره هم به قول رییس نمایشه که منو خر کنه
که خر می شم
وحالا رییس
یه نامه دیگه هم اومد با یه خبر بده دیگه
بعد روی این هم فکر میکنم
و میآد از یه جلسه سخت
غر میزنه
نگاش میکنم
میگه توهم شدی سنگ صبور ما –ببخشید
لبخند میزنم
پک محکم به سیگار میره
زیر لب چیزایی میگه –فکنم داره فحش میده
کاغذهای رومیزم میگه یه عالمه کاره اینجا
اما من حواسم جای دیگه اس
وسط فکرکردن به کاری یه چیز دیگه می آد با استرسش
حواسم جای دیگه اس
استرسه میره
چند دقیقه بعد
کاغذا دوباره میگن
بجنب ظهر شد
من حواسم جای دیگه اس
لبخند میزنم به خودم
وفکر میکنم به اینکه یک لیوان کاپوچینو جواب میده
اصل مطلب اینکه ما برگشتیم ایرون، دلمون برای همه تنگیده و امیدواریم بتونیم ببینیمتون
مواظب و مراقب خودتون باشید
به امید دیدار
